تبلیغات
فاطمیون - ناگفته هایی از 15 خرداد 1342

ناگفته هایی از 15 خرداد 1342

جمعه 13 خرداد 1390 04:17 ب.ظ

قیام 15 خرداد 1342 سرشار از ناگفته هاست ، از همین رو بود حضرت امام خمینی (ره)  در همان روزهای تبعیدشان در مصرعی از شعری که سروده بودند ، گفتند که " انتظار فرج از نیمه خرداد کشم " ، از همین رو بود که برای همیشه تاریخ، این روز را عزای عمومی اعلام کردند و شاید از همین رو بود که شبی پیش از بیست و پنجمین سالگرد آن، به دیدار حق شتافتند.

 بهاییان نیز مانند اربابان صهیونیست خود همواره در خواب و رویای سرزمین موعود به سربرده اند و همچنان که صهیونیست ها، فلسطین را وعده گاه خویش دانسته اند، بهاییان هم از سرزمین ایران به عنوان ارض موعودشان نام برده اند و در آرزوی تصرف این سرزمین  و نابودی اسلام و شیعه در آن ، تاریخ های بسیار پیش بینی و نوشتند که به فضل الهی هیچکدام محقق نشد.

طبق اسناد موجود و براساس نوشته های سران بهایی ، پیش بینی شده بود که با پایان قرن اول بهاییان ، پیروزی آنان آغاز خواهد شد. لذا در سال 1322 شمسی مطابق با سده اول بهاییت ،محافل بهاییان فعالیت و تبلیغات خود را به سرحد امکان رساندند. در یکی از دستورات شوقی افندی ، رهبر بهاییان ، آمده بود :

"...قبل از انقضای قرن اول تکثیر مراکز و محافل در مدن و قرای در هریک از ایالات ، مهد امرالله است. مساعی فوری و مستمر ، منظم و دلیرانه ضروری . ملاء علی برای تضمین فتح و ظفر مهیا. احیاء فتوحات باهره را به کمال اشتیاق منتظرم..."

به دنبال این دستور از رهبری بهاییان در عکای اسراییل ، محفل بهاییان در ایران در بخشنامه ای به تاریخ چهاردهم تیر 1322 مطابق با سیزدهم شهرالرحمه سال صدم بهاییان به اعضای این فرقه اعلام کرد که :

"...برای وصول به سرمنزل مقصود باید در این چند ماه محدود که از آخرین سال قرن اول دوره بهایی باقی مانده ، به همتی بی نظیر و فعالیتی بی مثیل مراحل باقیه را بپیمایند و در این سبیل،  بی نهایت جدیت و مداومت نمایند تا دستور مطاع مقدس به نحو اکمل و اتم اجرا و تنفیذ گردد..."

چارتر و نقشه گرافیکی که از سوی محفل بهاییان برای تسخیر ایران طراحی و ابلاغ شده بود ، مبتنی بر 19 دستور قرار داشت که در بالای این دستورات ، جمله ای از شوقی افندی به این شرح نقش بسته بود:

"...قیام و خروج و هجوم و جوش و خروش و کفاح و تسخیر مدن و فتح اقطار و غلبه بر جهان و جهانیان است..."

براساس چنین اسنادی و مجموعه متنابهی از مدارک  تاریخی کتبی و شفاهی موجود و منتشر شده در داخل و خارج ، که اغلب از جانب خود محافل بهایی و صهیونیستی انتشار یافته ، تردیدی در عزم این کانون ها برای تصرف سرزمین ایران و تبدیل آن به اسراییل دوم باقی نمی ماند

براساس اسناد و شواهد موجود ، برای تحقق رویای سرزمین موعود ، فرقه بهاییت به جنایات و خباثت های بسیاری دست زد و از جمله به کمک ایادی خود ، به سرکوب و کشتار مردم مسلمان اقدام کرد. از همین رو دست جنایتکار عوامل این فرقه شیطانی را در بسیاری از وقایع تکان دهنده تاریخ معاصر ایران می توان یافت. از جمله این وقایع قتل عام مردم مسلمان در جریان قیام 15 خرداد 1342 است که توسط یکی از عناصر سرسپرده بهایی یعنی پرویز خسروانی انجام شد. از جمله اسناد یاد شده، نامه ای است که محفل بهاییت پس از کشتار فاجعه بار 15 خرداد 1342 به سرتیپ خسروانی (یکی از عوامل این کشتار) نوشته و از وی به خاطر جنایاتش در حق مردم مسلمان ایران تشکر می کند! در بخشی از سند یاد شده آمده است:

"...زحمات و خدمات و سرعت عمل تیمسار در جلوگیری از تجاوز اراذل و اوباش و رجاله کرارا در سنین اخیر در این محفل مذکور شده... یقین است ، عموم دوستداران مدنیت و علم و اخلاق و دیانت ، زحمات تیمسار را با دیده احترام و تقدیر نگریسته و تاریخ امر بهایی ، آن جناب را در ردیف همان چهره های درخشان ، حافظ و نگهبان مدنیت عالم انسانی ضبط خواهد نمود. "

پس از فاجعه 15 خرداد هم نقش تشکیلات بهاییت در قلع و قمع مسلمانان از طریق ساواک و عواملی همچون پرویز ثابتی و یا با اعدام های غافلگیرانه کاملا در اسناد و مدارک مستند به اثبات رسیده است. از آن جمله اعدام بسیار غیر منتظره طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی بود. این در حالی بود که هیچ یک از عوامل اصلی آن قیام به چنین مجازاتی محکوم نشدند. اما اسناد افشاء شده حکایت از نقش تعیین کننده فرقه بهاییت در اعدام های فوق دارد. اظهارات قابل تامل برخی شاهدان عینی  درمورد علل اعدام  طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی بیش از هر موضوعی اشاره به خدمات اجتماعی درخشان حاج اسماعیل در برپایی جشن های نیمه شعبان در مقابل مراکز بهاییان داشت که بعضا با همکاری مرحوم طیب صورت می گرفت. از اقدامات مهم حاج اسماعیل رضایی می توان به برگزاری جشن باشکوه نیمه شعبان در اواسط دهه 1330 در خیابان آزادی (آیزنهاور قدیم) و روبروی کارخانه پپسی کولا متعلق به بهاییان (به مالکیت ثابت پاسال بهایی) اشاره که تاثیر بسیاری بر عزلت و محدودیت فرقه بهاییت داشت . در همان زمان برخی از انقلابیون و مبارزان مسلمان براین گمان بودند که اقدامات فوق در صدور حکم اعدام برای طیب و حاج اسماعیل رضایی موثر بوده ، خصوصا که در احکام اولیه آن دو به حبس های کوتاه مدت محکوم شده بودند.

سندی تکان دهنده از ساواک این گمان از ماجرای اعدام طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی را به طور مستند تایید می کند ضمن اینکه به ماجرایی دهشتناک تر از اصل قضیه یعنی اعدام و قتل آن دو پاکباز اشاره داشته و تاکید دیگری برعمق نفوذ عوامل صهیونیسم جهانی و فرقه بهاییت در ارکان امنیتی و نظامی رژیم پهلوی دارد. در این سند  که در تاریخ 5 بهمن 1344 صادر شده ، ضمن انتساب عامل اصلی اعدام طیب حاج رضایی و حاج اسماعیل رضایی به محفل بهاییان و اشخاص متنفذ آنها از جمله ثابت پاسال ،  قتل این دو نفر را نتیجه انتقام بهاییان از مسلمانان به خاطر مخالفت ها و ضدیت های مداومشان  با این فرقه دانسته است و افزون بر آن برای نخستین بار به طور مکتوب و مستند ، روایتی از  نفوذ جریان بهاییت در اساسی ترین اقدامات ضداسلامی شاه  همچون  تصویبنامه انجمن های ایالتی و ولایتی و قضیه اصلاحات ارضی را عرضه می دارد. در بخشی از سند یاد شده آمده است:

"...یکی از بهاییان می گفت که ثابت پاسال سرمایه دار معروف ، مجرم واقعی اعدام طیب بوده و این طور شرح می داد که ثابت پاسال به حضور اعلیحضرت همایون ، شرفیاب ، به عرض رسانیده که طیب مسبب خراب کردن گورستان بهاییان و گلستان جاوید شده . برای تکمیل این اطلاع از سوابق ذهنی که در تابستان گذشته از سروستانی ، کارمند فرهنگ داشتیم که می گفت بهاییان ، انتقام حظیره القدس که چند سال قبل ، مسلمان ها خراب کردند ، از مدرسه فیضیه قم گرفتند و از چند ماه قبل ...از بهاییان شیراز شنیدم که می گفتند ما نه فقط انتقام گذشته را گرفتیم ، بلکه موضع بهایی را تا مرحله اصلاحات ارضی ادامه دادیم. می خواست موضوع اصلاحات ارضی را یک موضوع امری و پیش گویی شده تلقی کرده و آن را از بهاییان بداند..."
اگرچه در مورد اصلاحات ارضی و طراحی لوایح ششگانه یا همان انقلاب به اصطلاح سفید شاه و ملت ، اسناد انکار ناپذیری از نشریات خود صهیونیست ها و کتبی مانند "یادنامه" (خاطرات مئیر عزری ، نخستین سفیر اسراییل در ایران)موجود است که به طراحی و اجرای آنها توسط کانون های صهیونیستی اشاره دارد، اما پوشیده نیست که سیاست "تقسیم اراضی" حکومت پهلوی در نهایت، در دوران طولانی دولت امیرعباس هویدا، بسیاری از اعضای فرقه بهائی و دیگر صهیونیست ها را به بزرگ مالکان ایران بدل ساخت. کار به جایی رسید که محسن پزشکپور، نماینده آخرین دوره مجلس شورای ملّی حکومت پهلوی، در جلسه طرح و بررسی لایحه بودجه سال 1357 به این واقعیت اعتراف نمود و به هژبر یزدانی به عنوان یکی از بزرگ مالکان بهایی اشاره کرد.

آیا در واقع  طرح اصلاحات ارضی ، ادامه همان طرح 8 ماده ای نبود که عزیزالله نعیم (رییس سازمان صهیونیست ایران در زمان رضاخان) برای تصرف زمین های کشاورزی ایران توسط یهودیان مهاجر به دربار شاه داده بود؟ آیا این همان زمینه سازی طرح تسخیر سرزمین ایران به عنوان ارض موعود توسط بهاییان صهیونیست نبود؟


 

خاطرات خواندنی از دختر گرامی امام خمینی(ره)/آقای خامنه‌ای بهترین جانشین برای حضرت امام(ره) هستند

وقتی شنیدم كه آقای خامنه‌ای انتخاب شده‌اند، قلباً خوشحال و آرام شدم و گویی مرگ پدر را فراموش كردم. معتقدم بهترین فرد، ایشان بودند و هستند. ان‌شاءالله كه عمر طولانی داشته باشند.

 ماهنامه پاسدار اسلام در شماره جدید خود ویژه‌نامه‌ای درباره حضرت امام(ره) منتشر كرد.


در یكی از مطالب، خاطراتی خواندنی از خانم زهرا مصطفوی دختر بنیانگذار كبیر انقلاب اسلامی منتشر شده است كه متن آن در ذیل می‌آید:

اشاره: آنچه در پی می‌آید بخشی از خاطراتی است كه در طول سالهای گذشته از خانم دكتر زهرا مصطفوی یادگار گرامی حضرت امام سلام‌الله علیه شنیده‌ام؛ خاطراتی كه از ساده‌ترین آنها مانند بازی با كودكان در خانه تا بزرگترین آنها همچون مسئله رهبری آینده، آموزنده و برای رهروان روح‌الله بسی ارزشمند است. اكنون به مناسبت سالگرد عروج آن عزیز سفركرده - كه همچنان اندیشه و راهش زنده و پویاست - تقدیم امت امام می‌شود.
محمدحسن رحیمیان


گردش به‎سمت گل‌ها
- امام نسبت به مسئله محرم و نامحرم و برخورد با نامحرم، بسیار مقید بودند. من حدوداً 11 سال داشتم و هنوز چادر چیت سر می‌كردم. آقای اشراقی (داماد اول امام) ما را دعوت كرده بودند و من همراه ایشان به مهمانی رفتم. آقای اشراقی باغچه‌ای داشتند كه وسط آن معبری بود و آنجا دو سه تا صندلی گذاشته بودند كه در آنها امام و آقای اشراقی روی صندلی نشسته‌اند. آن روز كسی در را باز كرد و خود آقای اشراقی به استقبال آمدند. ما به خاطر قضیه نامحرم بودن، جلوی شوهر خواهرها نمی‌آمدیم. من یكه خوردم و از امام پرسیدیم: «سلام بكنم؟» امام گفتند: «واجب نیست». من چون خجالت می‌كشیدم با آقای اشراقی روبه‌رو بشوم و سلام نكنم، از مسیر خارج شدم و رفتم میان علف‌ها و گیاهان باغچه و از آن معبر نرفتم تا با ایشان روبه‌رو نشوم.
الآن هم منزل ما این‌طوری است كه مردها و زن‌ها به خاطر مهمانی دور هم نمی‌نشینند، مگر به خاطر مراسم و مسائل جدی شرعی. بعد از انقلاب خود من در تلویزیون، سمینارها، سخنرانی‌ها و جلساتی كه آقایان و خانم‌ها حضور داشتند، حضور فعال داشتم و امام هرگز نگفتند نروید و این كار را انجام ندهید، ولی در همان دوران اگر شوهر خواهرم می‌آمدند، این طور نبود كه سفره زن‌ها و مردها یكی باشد. رفت‌وآمد بود اما مردها جدای از زنان در اتاق‌های مختلف پذیرایی می‌شدند.

* سفره محرم و نامحرم جدا بود

- تا آخرین لحظه زندگی امام،‌ همواره سفره محرم و نامحرم جدا بود. یك بار مادرم به امام گفته بودند: «ما امشب منزل نفیسه خانم - دختر بزرگ آقای اشراقی - دعوت داریم». امام فكر كرده بودند كه در منزل نفیسه خانم، همسرش و شوهر خواهرهایشان هستند و مرد و زن با هم هستند و به مادرم گفته بودند: «این مجلس، مجلس حرام است. شما می‌خواهید به مجلس حرام بروید؟» مادرم گفته بودند: «همه به من محرم هستند.» امام گفته بودند: «به دخترها كه محرم نیستند». مادر گفته بودند: من می‌روم كه به همه مردها محرم هستم (دامادها و احمد). امام در این مورد بسیار دقت می‌كردند.

* امام به خواهرم دیه دادند!

آنچه از دوران بچگی یادم هست، این است كه من حدود 8ساله بودم، خواهرم ده سال و خواهر بزرگترم (همسر آقای اشراقی) 12 سال داشت. ما با بچه‌های منزل همسایه سمت چپ‌ خانه كه منزل آقای كمالوند بود، عروسك‌‌بازی می‌كردیم . . . گاهی هم گرگم به هوا بازی می‌كردیم. امام به ما گفته بودند منزل آقای كمالوند نرویم.

ایشان از علما و از دوستان امام بودند. این دوستی هم قصه جالبی دارد. به ما گفته بودند به: آنجا نروید. هروقت می‌خواهید بازی كنید، دخترشان - كه اسمش طاهره‌خانم بود - بیاید پیش شما. پشت‌ بام‌های منزل ما به یكدیگر راه داشت. ما همگی بچه بودیم، ولی آنها نوكر 14- 15ساله‌ای داشتند كه به تازگی صدایش دورگه شده بود. به همین جهت آقا دستور داده بود: شما نباید به منزل آنها بروید. وقتی آقا از مسجد سلماسی برمی‌گشتند و به طرف منزل می‌آمدند، از پشت كوچه صدای گرگم به هوای ما بچه‌ها را شنیدند. وقتی به منزل آمدند، از كارگرمان - زیور - پرسیدند: «بچه‌ها كجا هستند؟» او جواب داد: «منزل آقای كمالوند.» گفتند: «برو بگو بیایند.» ما خیلی ترسیدیم. برگشتیم به منزل و سه‌تایی توی زیر زمین رفتیم، خطاب امام، بیشتر به خواهر بزرگترم بود كه مكلف شده بود. امام یك چوب نازك خشك را برداشتند و محكم به لبه دیوار زیرزمین زدند و گفتند: «من نگفتم نروید؟ چرا رفتید؟» بسیار هم عصبانی بودند. چوب شكست و یك تكه‌اش به پای خواهرم خورد. بلند شدیم و به اتاق رفتیم و من دیدم پای خواهرم كمی كبود شده است.

شب به آقا گفتم: «خرده چوبی كه به دیوار زدید و شكست، به پای صدیقه خورده پایش كبود شده.» امام پرسیدند: «واقعاً؟» گفتم: «بله». گفتند: «برو بگو بیاید». صدیقه خانم آمد و امام پایش را دیدند و به او دیه دادند! من به خودم گفتم: ای كاش پای من كبود شده بود! امام تا این حد روی مسائل شرعی دقت داشتند، در حالی كه بچه‌شان بود و عمداً هم نزده بودند. با همه انس و توجه و محبتی كه امام داشتند، ما از ایشان خیلی حساب می‌بردیم. البته حق با ایشان بود من خیلی شلوغ بودم.

آغوش مهربان آقا
- شاید اولین خاطره‌ای كه از دوران كودكی به یادم مانده، به خاطر لذتی كه از حضور امام می‌بردم، این است كه امام شب‌ها زیر كرسی می‌نشستند و من كه یك دختر چهار پنج ساله بودم، می‌رفتم زیر كرسی و سرم را از زیر بغل ایشان بیرون می‌آوردم و چون بچه شیطانی هم بودم، خیلی وول می‌خوردم، ولی ایشان دلشان نمی‌آمد به من بگویند برو؛ فقط نگهم می‌داشتند كه خیلی شلوغ نكنم. گاهی هم دستی به سر و صورتم می‌كشیدند. من چون خیلی از این كار لذت می‌بردم كه در آغوش پدر باشم، نمی‌رفتم. ایشان هم نمی‌گفتند برو، ولی دست و پایم را می‌گرفتند كه خیلی شلوغ نكنم. خیلی با خوشرویی و محبت با من رفتار می‌‌كردند و من از این كارشان خیلی لذت می‌بردم؛ لذا اولین خاطره‌ای كه از دوران بچگی یادم می‌آید این است كه شب‌ها دور كرسی می‌نشستیم و بسیاری از اوقات من شام خودم را هم همان‌جا و همراه امام می‌خوردم.

* برنامه ثابت امام برای بازی با كودكان

- بیش از آنكه تصور كنید حضرت امام اهل محبت بودند. بچه بودم و یك روز در حیاط نشسته بودیم، به من گفتند: «اگر توانستی این مداد را با دست راستت به دیوار بزنی، من به تو جایزه می‌دهم». من گفتم: «اینكه كاری ندارد». گفتند: «بینداز!». من هم مداد را دادم به دست راستم و پرت كردم به طرف دیوار و بعد گفتم: «جایزه‌ام را بدهید!». امام گفتند: «با دستت پرت نكردی». گفتم: «چرا! با دستم پرت كردم». گفتند: «نخیر! دستت هنوز به بدنت هست!» من تازه متوجه شدم كه دارند با من شوخی می‌كنند.

امام برای بازی با ما وقت خاصی داشتند. صبح‌ها در منزل تدریس می‌كردند و طلاب می‌آمدند. نیم‌ساعت به اذان ظهر مانده، طلاب می‌رفتند و امام می‌آمدند به حیاط و یك ربع با ما بازی می‌كردند. ما هم می‌دانستیم و از قبل جمع می‌شدیم. ما معمولاً از گِل باغچه تیله درست می‌كردیم و می‌گذاشتیم خشك می‌شدند، بعد با آنها تیله‌بازی می‌كردیم و هركس می‌توانست تیله بیشتری را بزند، برنده بود. البته بازی‌های گوناگونی از جمله گرگم‌ به هوا بازی می‌كردیم. ایشان می‌نشستند و یك نفرمان سرش را در دامن ایشان می‌گذاشت و بعد همه می‌رفتند و قایم می‌شدند، بعد آن فرد بلند می‌شد و دنبالمان می‌گشت. امام به ضعیفترها كمك هم می‌كردند. من از همه شلوغ‌تر بودم و یكی از خواهرهایم (خانم آقای اشراقی) با اینكه چهار سال از من بزرگتر بود، آرامتر و مظلومتر بود و زبر و زرنگی مرا نداشت. گاهی اوقات می‌رفتم بالای درخت كاجی كه در منزلمان بود و آنجا قایم می‌شدم. كسی سرش را بلند نمی‌كرد به آنجا نگاه كند. امام می‌دانستند كه بچه‌ها نمی‌‌توانند مرا پیدا كنند و با سرشان اشاره می‌كردند، یعنی آنجا را نگاه كن و جای مرا لو می‌دادند. گاهی اوقات هم زیر عبایشان قایم می‌شدیم.

امام عصرها هم برای تدریس به مسجد سلماسی قم در كوچه آقازاده می‌رفتند و تقریباً نیم‌ساعت به اذان مغرب كه آفتاب هنوز بالای دیوار بود، به منزل برمی‌گشتند و ما منتظرشان بودیم. می‌آمدند و یك ربع با ما بازی می‌كردند و بعد سراغ كارهای خودشان می‌رفتند.

امام سر شب شام می‌خوردند، به‎قولی سه از غروب رفته، گاهی قبل و گاهی بعد از شام می‌آمدند و با ما بازی می‌كردند. اوایل كودكی بازی بود و بعد به تدریج تبدیل به كتاب خواندن شد. من در 13-14 سالگی خیلی اهل مطالعه بودم و كتاب‌های رمان و تاریخی را غالباً بلند می‌خواندم و بقیه گوش می‌دادند. بزرگتر كه شدیم، امام معما و چیستان یا مسئله‌ای مطرح می‌كردند و ما سعی می‌كردیم پاسخ آنها را پیدا كنیم. گاهی اوقات هم نمی‌توانستیم جواب بدهیم.

* دفاع امام از كوچك‌ترها

- یادم هست 10 -11 ساله بودم و حاج‌آقا مصطفی شاید 21-22 ساله بود. به من گفت: «یك لیوان آب به من بده!» امام نشسته بودند. من شانه‌هایم را بالا انداختم و گفتم: «نمی‌خواهم». حاج‌آقا مصطفی ناراحت شد و آمد طرف من كه مرا دعوا كند. امام به من اشاره كردند كه فرار كن. داداش دید و گفت: شما این جور می‌كنید كه گوش به حرف نمی‌دهد». آقا گفتند: «اگر گوش به حرفت بدهد، امروز می‌گویی یك لیوان آب بده، پس‎فردا می‌‌گویی كفش‌هایم را جلوی پایم جفت كن!».

* مصطفی بر فراز گلدسته!

- همراه خانم (مادرشان) در صحن حضرت معصومه سلام ‌الله علیها بودم. حدود 8 - 9 سال داشتم و داداش 18- 19 ساله بودند. خانم سرشان را بلند كردند و توجه كردند كه یك نفر روی مناره كله معلق ایستاده است. اولین حرفی كه خانم زدند این بود كه گفتند: «خوش به حالش!» خانم خیلی شاداب و دلشاد بودند. همه نگران شدند، ولی خانم گفتند: «فكر می‌كنم مصطفی باشد. غیر از مصطفی كسی جرأت نمی‌كند آن بالا برود و معلق بزند!» جالب این است كه خانم‌ نگران نشدند و اصلاً اهل این‌جور نگرانی‌ها نبودند. بقیه خیلی نگران شدند، ولی ایشان ابداً.

* امام به من گفتند: كودتاچی!

ما اغلب برای ناهار آبگوشت داشتیم، چون امام آبگوشت دوست داشتند، ولی من اصلاً آبگوشت دوست ندارم و در منزل همسرم هم جز چندباری كه نوه‌هایم آمدند و خواستند برایشان درست كنم، آبگوشت درست نكرده‌ام. یك بار كه حدوداً 9 - 8 ساله بودم در فصل تابستان بود و امام وضو گرفته بودند و داشتند از پله بالا می‌آمدند و من ظرف گوشت‏كوبیده دستم بود. چشمم كه به آقا افتاد، بشقاب را به طرف دیوار پرت كردم و گفتم: «كی گفته هر كس بزرگتر است،‌ باید حرف، حرف او باشد؟ شما چون بزرگترید و آبگوشت دوست دارید، من هم باید آبگوشت بخورم؟» ایشان آمدند بالا و به خانم گفتند: «بچه‌ها را بنشانید و از آنها بپرسید چه غذایی دوست دارند و هرروز مطابق میل یكی از آنها غذا بپزید!». البته به من لقب «كودتاچی» دادند و گفتند: تو كودتا كردی!

* خواهش امام از من: به چین نرو!

- چند سال قبل از فوت امام مرا به چین دعوت كردند كه بروم آنجا و صحبت كنم. سر سفره بودیم و ایشان به خاطر قلبشان به دستور دكتر پشت میز كوچكی می‌نشستند و غذا می‌خوردند. من خیلی عادی و معمولی گفتم: «من هفته دیگر به چین می‌روم. مرا دعوت كرده‌اند.» حرف‌های دیگری زده شد و گذشت. چند دقیقه بعد، امام به من گفتند: «فهیمه (مرا در منزل فهیمه صدا می‌زنند) بیا!» بعد گفتند: «سرت را بیاور پایین!» من كنار ایشان ایستاده بودم. گوشم را نزدیك دهانشان بردم. امام گفتند: «می‌خواهم از تو خواهش كنم به چین نروی». من مكثی كردم و گفتم: «چشم»، ولی حقیقتش این است كه كمی به من برخورد كه چرا ایشان همان وقت به طور عادی این مطالب را نگفتند. مثلاً نگفتند مصحلت نیست و نرو و چرا این‌جور گفتند. وقتی غذا خوردن تمام شد و ایشان خواستند به اطاقشان بروند، من همراهشان رفتم و گفتم: «می‌خواهم از شما گله كنم». پرسیدند: «چرا؟» جواب دادم: «شما فكر می‌كنید اگر مرا منع كنید گوش نمی‌كنم؟ همان‌جا به من می‌گفتید نرو، مصحلت نیست. من هم قبول می‌كردم. لازم نبود مرا صدا بزنید و درِ گوشم بگویید». گفتند: «آدم وقتی می‌خواهد چیزی را به كسی بگوید، باید به كف پای او بگوید؟ باید درِ گوشش بگوید!» فهمیدم می‌خواهند از در شوخی درآیند. گفتم: «هم من می‌دانم منظورم چیست، هم شما می‌دانید!».

* دقت و مراعات ظریف
- نكته دیگری كه یادم آمد از دوره‌ای است كه امام كسالت داشتند. حدود ده روز قبل از رحلتشان بود. امام بیمار بودند و باید در بیمارستان بستری می‌شدند. امتحان جامع دكترا هم داشتم. امام هم قرار بود فردای آن روز به بیمارستان بروند. من وقتی وارد منزل شدم، ایشان داشتند با مادرم شام می‌خوردند. شنیدم كه گفتند: «به فهیم نگویید.» من همان‌جا متوجه شدم كه ایشان می‌خواهند به بیمارستان بروند، منتها ایشان به دیگران توصیه می‌كردند به من نگویند كه حواسم برای امتحان پرت نشود. من به روی خودم نیاوردم كه می‌دانم. آمدم و نشستم و صحبت كردیم و شب به منزل برگشتم.

صبح فردا دلم نیامد كه نروم و امام(ره) را نبینم. از آن طرف هم از بیمارستان گفته بودند جواب آزمایش حاضر نیست و باید فردا برای عمل بیایید. من این را نمی‌دانستم. وقتی آمدم و وارد اتاق شدم، فكر كردم امام را می‌خواهند به بیمارستان ببرند. به روی خودم هم نمی‌آوردم كه می‌دانم. به محض اینكه وارد شدم، امام دستشان را باز كردند و گفتند: «خیالت راحت‌! قرار نیست به بیمارستان بروم». پرسیدم: «جدی می‌گویید؟» یادم نیست عین جمله‌شان چه بود، اما آن را جوری ادا كردند كه من باور كردم كه قرار نیست اصلاً به بیمارستان بروند و با كمال آرامش رفتم و امتحانم را دادم و برگشتم و تازه فهمیدم كه قرار است فردای آن روز بروند. این‌قدر دقیق بودند كه من از نظر روحی لطمه نخورم و امتحانم خراب نشود.

* بیشترین ناراحتی امام از آقای منتظری و ماجرای قطعنامه بود

- من اصلاً در مورد قضیه آقای منتظری ناراحت نشدم و فكر می‌كردم حق همین است كه امام ایشان را كنار بگذارند، چون دیده بودم كه امام چقدر از دست ایشان اذیت شدند. رنج امام حد و اندازه نداشت. باورشان نمی‌شد كسی كه آن‌قدر مبارز و متدین بوده، این‌طور تحت تأثیر قرار بگیرد. فوق‌العاده زیاد هم تلاش كردند تا ایشان را از بعضی ارتباطات و كارها منع كنند. امام كمتر مسائل بیرون را در اندرون نقل می‌كردند، ولی در ارتباط با ایشان از بس منقلب و ناراحت بودند، می‌آمدند و می‌گفتند.

من در طول زندگی امام، دو بار ناراحتی فوق‌العاده زیاد ایشان را دیدم. یك بار همین قضیه آقای منتظری بود كه امام خیلی اذیت شدند، یكی هم قبول قطعنامه. من تهران نبودم و از تلویزیون خبر بركناری آقای منتظری را شنیدم. خوشحال شدم و فكر می‌كردم حق همین بود و ایشان نباید جانشین امام باشند. خدا شاهد است همان روز اول بعد از رحلت امام با آن همه ناراحتی از آن مصیبت بزرگ، وقتی شنیدم كه آقای خامنه‌ای انتخاب شده‌اند، قلباً خوشحال و آرام شدم و گویی مرگ پدر را فراموش كردم. حتی كسی به من گفت: «خوشحالی می‌كنی كه جای پدرت جانشین انتخاب شد؟» گفتم: «این حرف چیست؟ بالاخره هركسی رفتنی است، ولی شخص بسیار خوبی جای ایشان آمد». تا الآن هم معتقدم بهترین فرد، ایشان بودند و هستند. ان‌شاءالله كه عمر طولانی داشته باشند.

* نظر امام درباره رهبری آیت‌الله خامنه‌ای
- به خاطرم هست، 3-4 روز بعد از جریان آقای منتظری كه ایشان از قائم‏مقامی كنار رفتند، پیش امام نشستم و گفتم: «اگرچه زشت است كه من این حرف را بزنم، اما بالاخره آدمیزاد از این دنیا می‌رود و من به نظرم می‌رسد فردی را نداریم كه جانشین شما باشد. آیا بهتر نیست كه شورایی باشد؟» تا این حرف را زدم، گفتند: «چرا نداریم؟» گفتم: «به نظر می‌آید چنین فردی نیست.» گفتند: «چرا، آقای خامنه‌ای».

صرف‌نظر از سخن امام، من واقعاً و قلباً به رهبر معظم انقلاب اعتقاد دارم. خدا شاهد است كه این اعتقاد قلبی من است كه الآن بهترین فرد را داریم و چه انتخاب خوبی بود. هیچ‌كس نمی‌توانست این طور محكم در برابر آمریكا و دشمنان بایستد و از ملت دفاع كند. گاهی اوقات وقتی ایشان مطلبی را می‌گویند، خیلی یاد امام می‌كنم و می‌بینم گویا همان گفته‌هاست. من بسیار به ایشان اعتقاد دارم و لذا هرچه بگویند اطاعت می‌كنم.

من معتقدم كه در رأس یك كشور اسلامی قطعاً باید ولی فقیه باشد و فقط ولی فقیه است كه می‌تواند به معنای حقیقی، كشور را حفظ كند؛ انتخابی هم كه مردم به صورت مستقیم یا غیرمستقیم می‌كنند، انتخاب درستی است. مردم تشخیص درستی دارند.




منبع : ندای انقلاب

 

فتنه وهابی در مصر با پول سعودی

برخی رهبران مسلمانان با تدوین دادخواستی برخی از شخصیت‌ها و رهبران جریان سلفی تكفیری و وهابی را عامل برانگیختن فتنه‌های طایفه‌ای در مصر دانستند.

  شماری از رهبران مسلمانان و طریقت صوفی مصر با ارائه این دادخواست، برخی از شخصیت‌ها و رهبران جریان سلفی تكفیری و وهابی را به برانگیختن فتنه های طایفه ای ، اهانت به شخصیت های دینی و تحریك به تخریب كلیساها و آرامگاه ها در مصر متهم كردند.

این رهبران مسلمانان و طریقت صوفی در مصر یك سی دی با عنوان "كاملیا و خواهرانش " ضمیمه یادداشت كردند كه شامل مجموعه‌ای از سخنرانی‌ها و خطبه‌های مبلغان وهابیت است.

در این یادداشت آمده است: این سی دی به خارج از مصر ارسال می‌شود و درمیان عمره‌گزاران در فرودگاه‌های عربستان سعودی برای ایجاد فتنه‌های طایفه‌ای میان مردم مصر توزیع می‌شود.

"این سی دی ارتباط جریان سلفی تكفیری وهابی مصری را با سعودی‌ها ثابت می‌كند و همچنین نشان می‌دهد كه سعودی‌ها براساس فتواهای تكفیری مشوق تخریب كلیساها و آرامگاه‌ها هستند ".

رهبران مسلمانان و طریقت صوفی مصر خواستار بازجویی از افرادی مانند "محمد حسان " ، "یاسر برهامی " ، "ابو اسحاق الحوینی " ، "محمد الزغبی " و "محمد عبدالمقصود " كه سخنرانی آنان در این سی دی موجود است و همچنین اتخاذ تدابیر لازم علیه آنها به منظور حفظ امنیت ، ثبات و آرامش اجتماعی در مصر شده‌اند.

نویسندگان این یادداشت تهدید كرده‌اند كه درصورت عدم بازجویی از متهمان و اعلام نتایج بازجویی، تحصن و اعتصاب غذا می‌كنند و به دادگاه‌های بین المللی متوسل می شوند.

"محمد الدرینی " دبیركل شورای عالی حمایت از اهل بیت (ع) در مصر گفت : اگر دادستان كل مصر به این یادداشت واكنش مثبت نشان ندهد ، چند روز دیگر اقدامات داخلی و بین المللی آغاز خواهد شد.

وی افزود: در این سی دی به "احمد الطیب " شیخ الازهر ، "علی جمعه "مفتی مصر و پاپ اشنوده اهانت شده و اگر سران سلفی تكفیری و وهابی محاكمه نشوند از مردم درخواست خواهیم كرد در تظاهراتی میلیونی شركت كنند.

الدرینی اظهار داشت : دلایل و اسنادی به دادستان كل مصر ارائه خواهد شد كه از حمایت مالی عربستان از سلفی تكفیری و وهابی در مصر با هدف گسترش تفكر وهابی كه به برانگیختن فتنه در میان مصری های مسلمان ، مسیحی، صوفی و سلفی می انجامد، پرده برمی دارد.

از سوی دیگر "طاهر الهاشمی "رئیس گروه نمایندگی شیعیان مصر و صوفی ها و حقوقدانان این كشور گفت : متهمان بخشی از توطئه‌ای هستند كه ثبات ، امنیت و وحدت ملی مصر را هدف قرار می‌دهد.


Wilda
دوشنبه 9 مرداد 1396 09:01 ب.ظ
It is appropriate time to make some plans for the future and it's time to
be happy. I've read this post and if I could I wish to
suggest you some interesting things or tips.

Maybe you can write next articles referring to this article.
I want to read more things about it!
Cathryn
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 05:43 ب.ظ
This piece of writing is in fact a fastidious one it helps new internet
visitors, who are wishing in favor of blogging.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :